پشت آن پنجره رو به افق

پشت آن پنجره رو به افق
پشت دروازه تردید و خیال
لا به لای تن عریانی بید
من در اندیشه آنم که تو را
وقت دلتنگی خود دارم و بس
فـــــــریـــــــادِ تـــــــمام ســـــــکوت ها

پشت آن پنجره رو به افق
پشت دروازه تردید و خیال
لا به لای تن عریانی بید
من در اندیشه آنم که تو را
وقت دلتنگی خود دارم و بس

همه شب تا سحر اختر شمــــارم
که ماه رویت اید در کنارم
شبان گوشم به در چشم به راهت
گذاری تا یه کی در انتظارم
فریاد زدم دوستت دارم صدایم را نشنیدی!
اعتراف کردم که عاشقم ، جرم مرا باور نکردی!
گفتم بدون تو میمیرم ، لبخندی تلخ زدی !
از دلتنگی ات اشک ریختم ، چشمهای خیسم را ندیدی!
چگونه بگویم که دوستت دارم تا تو نیز در جواب بگویی که من هم همینطور!
چگونه بگویم که بی تو این زندگی برایم عذاب است ، تا تو نیز مرا درک کنی!
صدای فریادم را همه شنیدند جز او که باید میشنید!
اشکهایم را همه دیدند!
آشیانه ای که در قلبت ساخته ام تبدیل به قفسی شده که تا آخر در اینجا گرفتارم!
گرفتار عشقی که باور ندارد مرا ،
فکر میکند که این عشق مثل عشقهای دیگر این زمانه خیالیست ، حرفهای من بیچاره دروغین است!
حالا دیگر آموخته ام که کلام دوستت دارم را بر زبان نیاورم ، دیگر اشک نریزم و درون خودم بسوزم !
اگر دلتنگت شدم با تنهایی درد دل کنم و اگر مردم نگویم که از عشق تو مردم !
اما رفتنم محال است ، عشق که آمد ، دیگر رفتنی نیست ، جنون که آمد ، عقل در زندگی حاکم نیست!
آنقدر به پایت مینشینم تا بسوزم، تا ابد به عشقت زندگی میکنم تا بمیرم !
دیگه هیچ باوری از قصه ما تر نمیشه
دیگه ناباوری از عاشقی کمتر نمیشه
هر قلم واژه که ایهام تورو رج بزنه
هرگز اندازه دل کندن آخر نمیشه
حالا بارون نمیاد تازه اگه رو بکنه
قطره قطره همدم معنی باور نمیشه
از ترکهای گلی قلب کویر لک زده
گل بارون زده اسیر و پرپر نمیشه
دیگه هیچ باوری از قصه ما تر نمیشه
دیگه ناباوری از عاشقی کمتر نمیشه
دل ما بی غل و غش خونه یاد تو شده
نمیشه، خونه عشق بی در و پیکر نمیشه
با چشات کاری نکن که ابرو هم نوا کنه
عطش بغض سمج از دل ما در نمیشه
دل خاکستری از سوگ تو بی خدا شده
خداییش مرهمی، دست و دل داور نمیشه
دیگه هیچ باوری از باور ما تر نمیشه
دیگه ناباوری از حس تو باور نمیشه
برای سوزاندن جنگل کافيست
به قلب جنگل کبریتی روشن کنی
برای خاموش کردن آتش فروزان عشق
کافيست تا باران اشک تمساح بباری
و برای خواباندن نیش یک قلم
کافيست چند بیل خاک بر او بریزی
اما
اگر جنگل را کبریت سوزاندی
دودش ملتی را می گریاند
اگر آتش عشق را با اشک تمساح خاموش کنی
کینه اش دلت را می سوزاند
و اگر قلم را در خاک دفن کنی
میلیونها قلم جوانه میزند ..

با عرض معذرت به تو حق می دهم ولی
این باغبان خسته بِدان بیل زن نبود
شیرینِ من! ببخش مرا مهربانترین
فرهاد قصه هات اگر کوهکن نبود
رنجاندمت؟عجیب تر از این نمی شود
ما جزئی از همیم فقط جسممان جداست
آخر مگر کسی ز خودش سیر می شود؟
وقتی که روحمان یکی و جسممان دوتاست
گفتی تمام می شود این دل گرفتگی
قدری بخند تا دلم آرامتر شود
شک می کنم به اینکه تو بخشیده باشی ام
چیزی بگو که شکِّ دلم بی اثر شود
برگ گلم نَرَنج!خدا شاهد من است
اندازه ی تمام خودم دوست دارمت
یک شب اراده کن که بیایی ببین چطور
بر روی چشم های تَرَم می گذارمت
به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.....................
ا!
به دنیای دو روزه زیر یک سقف
هزاران سال دیگر آه.. شاید
فسیل ما به موزه زیر یک سقف
سکوتی ارغوانی پوش و یلدا
لبالب از شراب و نوش و یلدا
انار و هندوانه پای کرسی
دو فال حافظ و آغوش و یلدا
|
به خدا حافظي تلخ تو سوگند نشد تورفتي و دلم ثانيه اي بند نشد لب تو ميوه ممنوع مي لبهايم هرگز از طعم لب سرخ تو دل كنده نشد با چراغي همه جا گشتم و گشتم در شهر هيچ كس هيچ كس در اين جا به تو مانند نشد هر كسي در دل من جاي خودش را دارد جانشين تو در اين سينه خداوند نشد.. |
|
۱۰ |
حالا حکایتش مهم نیست هفت باشد یا هشت!
تعجبم در این است که آیا معجزه جزیی از حکایت من و تو ست یا نه؟
تعجبش با تو ...شادیش با من!
ما که راهمان یکی باشد معجزه هم رخ میدهد،
کافیست حکایت هشتم را باور کنی.
تو نقطه را برداشتی و من پایان را
بین ما چیزی نیست پس بیا یکی شویم!!
از بی ثمری جدای ها می نویسی،از در به دریه ناگفته های شعرم
میگویم که همه اش خلاصه می شود در تـــــو..!
بوسه کرم را بعد از مرگ باور کردی،پس دلیل این همه ابهامت برای باور
کردن من بعد از این همه حکایت چیست؟
ببین فاصله مان چقدر شده... این بود تاوان آن نقطه ی اشتباه!
بــــــی روح:قرارمان شادی بود ولی تو به تلخی رسیدی و من مانده ام شادی را باور
کنم یا بوسه کرم را..!
كه هي در بركه نيلوفر ببيني
دو چشم آبي و دلبر ببيني
ندارد آينه تاب قشنگي
خودت را سعي كن كمتر ببيني
از پشت شيشه همان را ميبينم که بدون آن
پس چرا اين حصار شيشهاي را ميان خودم و کوچه
ميان خودم و باران
خودم و گل
برندارم !؟
من هستم
و جاودانهام در آنچه آفريدهام
با دستان خويش
دستاني که زخم عشق را دارند .... روي شاهرگ
نه گرمي دستاني ديگر را .... در ميان انگشتان....

خدایا
.. من همونی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت میشم نه درست نیست هر وقت مشکل
دارمو کارم گیره مزاحمت میشم همونی که وقتی دلش می گیره و بغضش میترکه یادت
میافته و میاد سراغت
من همونی هستم که همیشه دعاهای عحیب و غریب میکنم
و چشمهامو میبندمو میگم من این حرف ها سرم نمیشه. باید دعامو مستجاب کنی

به نسیمی که از کنارت
موذیانه میگذرد
به چشم های آشنا و پر آزار، که بی حیا نگاهت میکند
به آفتابی که فقط تلاش گرم کردن تو را دارد٬ حسادت میکنم...
من آنقدر عاشقم
که به طبیعت بد بینم
به تنهاییام
به جهان
