X
تبلیغات
پــــایـان؛ آغــــازی دوبــــاره

پــــایـان؛ آغــــازی دوبــــاره

فـــــــریـــــــادِ تـــــــمام ســـــــکوت ها

پشت آن پنجره رو به افق

تصاویر متحرک زیبا

پشت آن پنجره رو به افق

پشت دروازه تردید و خیال

لا به لای تن عریانی بید

من در اندیشه آنم که تو را

وقت دلتنگی خود دارم و بس

+ نوشته شده در  جمعه 1392/02/27ساعت 10 بعد از ظهر  توسط ر. قدیمی نوران  | 


تصاویر کارتونی و فانتزی


همه شب تا سحر اختر شمــــارم

                                  که ماه رویت اید در کنارم

شبان گوشم به در چشم به راهت

                                 گذاری تا یه کی در انتظارم

+ نوشته شده در  جمعه 1392/02/27ساعت 10 بعد از ظهر  توسط ر. قدیمی نوران  | 

فریاد زدم دوستت دارم صدایم را نشنیدی!

فریاد زدم دوستت دارم صدایم را نشنیدی!

اعتراف کردم که عاشقم ، جرم مرا باور نکردی!

گفتم بدون تو میمیرم ، لبخندی تلخ زدی !

از دلتنگی ات اشک ریختم ، چشمهای خیسم را ندیدی!

چگونه بگویم که دوستت دارم تا تو نیز در جواب بگویی که من هم همینطور!

چگونه بگویم که بی تو این زندگی برایم عذاب است ، تا تو نیز مرا درک کنی!

صدای فریادم را همه شنیدند  جز او که باید میشنید!

اشکهایم را همه دیدند!

آشیانه ای که در قلبت ساخته ام تبدیل به قفسی شده که تا آخر در اینجا گرفتارم!

گرفتار عشقی که باور ندارد مرا ،

فکر میکند که این عشق مثل عشقهای دیگر این زمانه خیالیست ، حرفهای من بیچاره دروغین است!

حالا دیگر آموخته ام که کلام دوستت دارم را بر زبان نیاورم ، دیگر اشک نریزم و  درون خودم بسوزم !

اگر دلتنگت شدم با تنهایی درد دل کنم و اگر مردم نگویم که از عشق تو مردم !

اما رفتنم محال است ، عشق که آمد ، دیگر رفتنی نیست ، جنون که آمد ، عقل در زندگی حاکم نیست!

آنقدر به پایت مینشینم تا بسوزم، تا ابد به عشقت زندگی میکنم تا بمیرم !

گرچه شاید مرا به فراموشی بسپاری ، اما عشق برای من با ارزش و فراموش نشدنیست است
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/03/25ساعت 1 قبل از ظهر  توسط ر. قدیمی نوران  | 

عشق واقعي

دوستت دارم دوست دارم عاشقتم

 


+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/03/22ساعت 11 بعد از ظهر  توسط ر. قدیمی نوران  | 

دیگه هیچ باوری ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/03/07ساعت 9 بعد از ظهر  توسط ر. قدیمی نوران  | 

هنوز مرا باور نداری

هنوز مرا باور نداری
روزی ما هر دو به هم دل بستیم
مدتها گذشت و به پای هم نشستیم
فکر میکردم این هر دوی ماییم که عاشق هستیم
فکر میکردم هر دوی ماییم که به انتظار هم نشستیم
اما تو که آرامش را از من گرفته ای ، در این لحظه ها بدجور حال مرا گرفته ای
من که جز آرامش چیزی را از تو نخواسته ام ، اما تو عادت کرده ای اشکم را در بیاوری ، عادت کرده ای به شکستن قلبم ، عادت کرده ای که عذاب دهی مرا و آزار دهی این دل عاشق مرا …
هنوز باور نداری که چقدر برایم با ارزشی
هنوز باور نداری عشق مرا ، باور نداری بی قراری های این دل عاشق مرا
گفتی عاشق منی ، من که نمیبینم هیچ عشقی از تو
گفتی خیلی دوستم داری ، من که نمیبینم هیچ مهر و محبتی از تو
میگویی همیشه به یاد منی ، من که هنوز قلبم تنهای تنها است
میگویی همیشه در کنار منی ، من که هنوز چشمهایم از انتظار گریان است
عشق من در قلبت مثل یک روح سرگردان است ، من که هنوز باور نکرده ام عشق تو را ، زندگی برایم یک باتلاق بی انتها است
هر چه بیشتر با تو میمانم ، بیشتر در باتلاق تنهایی فرو میروم
میخواهم حس کنم مهر و محبتهایت را ، میخواهم بشنوم درد دلهایت را
تا در اوج عاشقی دیگر احساس تنهایی نکنم
در اوج عاشقی با یک دل تنها ترک دنیا نکنم
روزی ما هر دو با هم عهد بستیم ، که به پای هم مینشینم و تا آخرش با هم یکرنگ هستیم ، حالا تو هزار رنگی و من یک رنگ هستم ،دیگر باید به چه زبانی بگویم عاشقت هستم.....دوستت دارم.

برچسب‌ها: هنوز مرا باور نداری
+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/30ساعت 10 بعد از ظهر  توسط ر. قدیمی نوران  | 

ای لایو

نایت اسکین

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/11/11ساعت 8 بعد از ظهر  توسط ر. قدیمی نوران  | 

کافیست

برای سوزاندن جنگل کافيست
به قلب جنگل کبریتی روشن کنی
برای خاموش کردن آتش فروزان عشق
کافيست تا باران اشک تمساح بباری
و برای خواباندن نیش یک قلم
کافيست چند بیل خاک بر او بریزی
اما
اگر جنگل را کبریت سوزاندی
دودش ملتی را می گریاند
اگر آتش عشق را با اشک تمساح خاموش کنی
کینه اش دلت را می سوزاند
و اگر قلم را در خاک دفن کنی
میلیونها قلم جوانه میزند ..



برچسب‌ها: هم نفس
+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/08ساعت 3 قبل از ظهر  توسط ر. قدیمی نوران  | 

ای انسان

ای انسان بمان برای ساختن و نساز برای ماندن.

image by 3dgirl.hoo.ir دختر سه بعدی

+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/08ساعت 3 قبل از ظهر  توسط ر. قدیمی نوران  | 

image by 3dgirl.hoo.ir دختر سه بعدی image by 3dgirl.hoo.ir دختر سه بعدی image by 3dgirl.hoo.ir دختر سه بعدی

+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/08ساعت 3 قبل از ظهر  توسط ر. قدیمی نوران  | 

گفتی تمام می شود این دل گرفتگی قدری بخند تا دلم آرامتر شود

با عرض معذرت به تو حق می دهم ولی
این باغبان خسته بِدان بیل زن نبود
شیرینِ من! ببخش مرا مهربانترین
فرهاد قصه هات اگر کوهکن نبود

رنجاندمت؟عجیب تر از این نمی شود

ما جزئی از همیم فقط جسممان جداست
آخر مگر کسی ز خودش سیر می شود؟
وقتی که روحمان یکی و جسممان دوتاست

گفتی تمام می شود این دل گرفتگی

قدری بخند تا دلم آرامتر شود
شک می کنم به اینکه تو بخشیده باشی ام
چیزی بگو که شکِّ دلم بی اثر شود

برگ گلم نَرَنج!خدا شاهد من است

اندازه ی تمام خودم دوست دارمت
یک شب اراده کن که بیایی ببین چطور
بر روی چشم های تَرَم می گذارمت

+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/08ساعت 3 قبل از ظهر  توسط ر. قدیمی نوران  | 

اخ دلتنگی

image by 3dgirl.hoo.ir دختر سه بعدی image by 3dgirl.hoo.ir دختر سه بعدی

+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/08ساعت 3 قبل از ظهر  توسط ر. قدیمی نوران  | 

عکس عاشقانه




عکس عاشقانه

+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/08ساعت 3 قبل از ظهر  توسط ر. قدیمی نوران  | 

اینم از لگوی هفته نامه ی

8a5ecka35e8xplffzsm.jpg

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/11/06ساعت 5 بعد از ظهر  توسط ر. قدیمی نوران  | 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/01ساعت 4 بعد از ظهر  توسط ر. قدیمی نوران  | 

طنز :شوهرم مرا میزند

زنی با سر و صورت کبود و زخمی سراغ دکتر روانشناس میره ..
دکتر می پرسه : چه اتفاقی افتاده؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1390/08/14ساعت 9 بعد از ظهر  توسط ر. قدیمی نوران  | 

این نمایشنامه مطلق به اقای :

دیر جلسه و شركت كننده اول در صحنه نشسته اند. مدیر جلسه چند برگه از كیفش بیرون می آورد و به آن ها نگاه میكند. شركت كننده 1 كاملا بیكار به چهره مدیر خیره شده است. مدیر جلسه گه گاهى نگاهش به چهره شركت كننده 1 می افتد كه با دقت به او خیره شده، و باز حواسش را پرت میكند.

به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.....................

ا!



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1390/08/14ساعت 9 بعد از ظهر  توسط ر. قدیمی نوران  | 

چند شعر

نشد دستی به کوزه زیر یک سقف

به دنیای دو روزه زیر یک سقف

هزاران سال دیگر آه.. شاید

فسیل ما به موزه زیر یک سقف


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/08/09ساعت 4 قبل از ظهر  توسط ر. قدیمی نوران  | 

امشب دلم ميخواهد به كسي بگويم ....دوستت دارم

امشب دلم ميخواهد

به كسي بگويم دوستت دارم.

تو نهراس و آنكس باش.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/08/09ساعت 4 قبل از ظهر  توسط ر. قدیمی نوران  | 

یلدا

سکوتی ارغوانی پوش و یلدا


لبالب از شراب و نوش و یلدا


انار و هندوانه پای کرسی


دو فال حافظ و آغوش و یلدا


+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/08/09ساعت 4 قبل از ظهر  توسط ر. قدیمی نوران  | 

به خدا حافظي تلخ تو سوگند نشد

جانشين تو


به خدا حافظي تلخ تو سوگند نشد

تورفتي و دلم ثانيه اي بند نشد

لب تو ميوه ممنوع مي لبهايم

هرگز از طعم لب سرخ تو دل كنده نشد

با چراغي همه جا گشتم و گشتم در شهر

هيچ كس هيچ كس در اين جا به تو مانند نشد

هر كسي در دل من جاي خودش را دارد 

جانشين تو در اين سينه خداوند نشد..

۱۰

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/08/09ساعت 4 قبل از ظهر  توسط ر. قدیمی نوران  | 

شعر ......................حکایت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نقطه من!پایانی ست برای آغازی دگر

حالا حکایتش مهم نیست هفت باشد یا هشت!

تعجبم در این است که آیا معجزه جزیی از حکایت من و تو ست یا نه؟

تعجبش با تو ...شادیش با من!

ما که راهمان یکی باشد معجزه هم رخ میدهد،

کافیست حکایت هشتم را باور کنی.

تو نقطه را برداشتی و من پایان را

بین ما چیزی نیست پس بیا یکی شویم!!

از بی ثمری جدای ها می نویسی،از در به دریه ناگفته های شعرم

میگویم که همه اش خلاصه می شود در تـــــو..!

بوسه کرم را بعد از مرگ باور کردی،پس دلیل این همه ابهامت برای باور

کردن من بعد از این همه حکایت چیست؟

ببین فاصله مان چقدر شده... این بود تاوان آن نقطه ی اشتباه!

بــــــی روح:قرارمان شادی بود ولی تو به تلخی رسیدی و من مانده ام شادی را باور

کنم یا بوسه کرم را..!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/08/09ساعت 4 قبل از ظهر  توسط ر. قدیمی نوران  | 

عشق چيست ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/08/09ساعت 4 قبل از ظهر  توسط ر. قدیمی نوران  | 

نازنينم ! آيا مرا به حريمت راهی هست !؟

كه هي در بركه نيلوفر ببيني

دو چشم آبي و دلبر ببيني

ندارد آينه تاب قشنگي

خودت را سعي كن كمتر ببيني


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/08/09ساعت 4 قبل از ظهر  توسط ر. قدیمی نوران  | 

من می دانم

از پشت شيشه همان را ميبينم که بدون آن
پس چرا اين حصار شيشه­اي را ميان خودم و کوچه
ميان خودم و باران
خودم و گل
برندارم
من هستم
و جاودانه­ام در آنچه آفريده­ام
با دستان خويش
دستاني که زخم عشق را دارند .... روي شاهرگ
نه گرمي دستاني ديگر را .... در ميان انگشتان....

 







ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/08/09ساعت 4 قبل از ظهر  توسط ر. قدیمی نوران  | 

من فقط ارزو کردم

 این روزها رنگها ، خود باخته اند.
      مردها پیشوند ـ نا ـ گرفته اند
             دوستان هنگام نیاز تنها ، یادی از ما کرده اند
                             نه گوشی هست و نه حتی چشمی
                                         نگاههایی پر طَمَع
                                              حرفهایی همه از جنس دروغ
                                                       این روزها بعضی آدمها
                                                                           چهار سُم دارند
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/08/09ساعت 4 قبل از ظهر  توسط ر. قدیمی نوران  | 

باید عاشق شد و خواند


باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست 


پشت دیوار کسی می گذرد، می خواند


باید عاشق شد و رفت 


چه بیابانهایی در پیش است 


رهگذر خسته به شب می نگرد 


می گوید : چه بیابانهایی! باید رفت 


باید از کوچه گریخت 


پشت این پنجره ها مردانی می میرند 


و زنانی دیگر به حکایت ها دل می سپرند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/08/09ساعت 4 قبل از ظهر  توسط ر. قدیمی نوران  | 

من و خداوند هر روز صبح تا شب فراموش میکنیم

خداوند خطاهای مرا و من لطف بی حد خداوند را

خدایا .. من همونی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت میشم نه درست نیست هر وقت مشکل دارمو کارم گیره مزاحمت میشم همونی که وقتی دلش می گیره و بغضش میترکه یادت میافته و میاد سراغت
من همونی هستم که همیشه دعاهای عحیب و غریب میکنم

و چشمهامو میبندمو میگم من این حرف ها سرم نمیشه. باید دعامو مستجاب کنی

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/08/09ساعت 4 قبل از ظهر  توسط ر. قدیمی نوران  | 

حسادت عاشقانه...


 

 
این همه حسود بودم و نمی‌دانستم

                          به نسیمی که از کنارت

                             موذیانه می‌گذرد

به چشم های آشنا و پر آزار، که بی حیا نگاهت می‌کند

به آفتابی که فقط تلاش گرم کردن تو را دارد٬ حسادت می‌کنم...

من آنقدر عاشقم

که به طبیعت بد بینم

  طبیعت پر از نفس های آدمی‌است
که مرا وادار می‌کند حسادت کنم

به تنهایی‌ام

به جهان

به خاطره‌ای دور از تو...
 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/08/09ساعت 4 قبل از ظهر  توسط ر. قدیمی نوران  | 

عشق تو را رها می سازد

عشق تو را رها می سازد. هر قدر که بیشتر عشق بورزی رهاتر می شوی. در نهایت رهایی ابرها را به دست می آوریعشق تو را رها می سازد. هر قدر که بیشتر عشق بورزی رهاتر می شوی. در نهایت رهایی ابرها را به دست می آوری.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/08/09ساعت 4 قبل از ظهر  توسط ر. قدیمی نوران  |